|
دل هيچ كسي براي باغ ما هرگز نمي سوزه گلم..... بند تنهايي من بي بوي تو هرگز نميپوسه گلم
|
"هوشنگ ابتهاج"
ارغوان...!!!! شاخه ی هم خون جدا مانده ی من ! آسمان تو چه رنگ است امروز؟ آفتابی ست هوا؟
یا گرفته ست هنوز؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است ! آسمانی به سرم نیست ! از بهاران خبرم نیست ! آنچه می بینم دیوار است ! آه این سخت سیاه ! آنچنان نزدیک است ! که چو بر میکشم از سینه نفس ...نفسم را برمیگرداند!
ره چونان بسته که پرواز نگه درهمین یک قدمی می ماند ....!
کورسویی ز چراغی رنجور !قصه پرداز شب ظلمانی ست...! نفسم میگیرد! که هوا هم اینجا زندانی ست !
هرچه با من اینجاست ...رنگ رخ باخته است...آفتابی هرگز گوشه ی چشمی هم...بر فراموشی این دخمه نیانداخته است.... !
اندرین گوشه ی خاموش فراموش شده...کز دم سردش ...هر شمعی خاموش شده...یاد رنگینی در خاطر من ...گریه میانگیزد...!
ارغوانم آنجاست...! ارغوانم تنهاست...! ارغوانم دارد میگرید...! چون دل من که چنین خون آلود...! هر دم از دیده فرو میریزد!
ارغوان؟
این چه رازی ت که هربار بهار....؟ با عزای دل ما می آید؟ که زمین هرسال! از خون پرستو ها رنگین است..؟این چنین بر جگر سوختگان...داغ بر داغ می افزاید؟
ارغوان ! پنجه ی خونین زمین ! دامن صبح بگیر...وز سواران خرامنده ی خورشید بپرس ...
کی بر این دره ی غم میگذرم؟؟؟
ارغوان ...
خوشه ی خون....بامدادان که کبوترها...بر لب پنجره یباز سحر غلغله می آوازند....جان گلرنگ مرا! بر سر دست بگیر! به تماشاگه پرواز ببر...
ارغوان...بیرق خون...!
تو بر افراشته باش....!
شعر خونبار منی....!
یاد رنگین رفیقانم را....! بر زبان داشته باش....!
تو بخوان نغمه ی ناخوانده ی من .....!!!
ارغوان شاخه ی همخون جدامانده ی من ....
پ.ن:
"یه دکلمه باصدای شاعرش و ساز (تار)استاد لطفی "
روسری رقصنده با باد می روی در یاد بر بند رخت......
مائیم که می رویم از پی باد.....
یا نمی رویم از پی باد......
یا می رویم از یاد.....!
دیگر پیرهن گٍلی ات را ....در آر ...در آر...به مرو....به مَیو .....این قدر دیگر....
افلاک که جز غم نفزایند دگر !!
مثل آن عکس که نمی خواست بخندد شده ام ... !
آمدي از راه دوري،تنگ زيباي بلوري!
آمدي ديدي دلم را،خسته در كنج صبوري !
وقت تاريكاي جاده،با تو يك فانوس آمد !
تشنه بودم قطره اي را،با تو اقيانوس آمد!
قصد دل كندن ندارم،از تو اي دل كنده از خود!
از تو اي برده دلم را،تا شب خوب تولد!
اي هميشه جاودانه،در ميان لحظه هايم!
غصه معنايي ندارد،تا تو مي خندي برايم!
پيش تو از ياد بردم ،روزهاي سختي ام را!
عشق مديون تو هستم،لحظه ي خو شبختي ام را!
قصد دل كندن ندارم،از تو اي دل كنده از خود!
از تو اي برده دلم را، تا شب خوب تولد !!!
"امير ارجيني"
راست گفت يارو ! داااااااااااااد بزن آهاي مردم ...... حالا كلا به هرجات !! فرقي نميكنه .....!
داد بزن !